0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۱۳
جمعه 28 اسفند 1394  6:44 PM

آنروز که پیدایی ما را اثری بود

در آینهٔ ذره غبار نظری بود

نقشی ندمیدیم به صد رنگ تامل

نقاش هوس خامهٔ موی ‌کمری بود

گرعافیتی هست ازین بحر برون است

غواص ندانست ‌که ساحل ‌گهری بود

از جرات پرواز به جایی نرسیدیم

جمعیت بی ‌بال و پری‌، بال و پری بود

تا شوق‌کشد محمل فرصت‌، مژه بستم

دربار شرر شوخی برق نظری بود

نگذاشت فلک با تو مقابل دل ما را

فریاد که آیینه به دست دگری بود

روزی ‌که ‌گذشتی ز سر خاک شهیدان

هر گرد که در پای تو افتاد سری بود

آخر ز خودم برد به راه تو نشستن

آسودگی شعله ‌کمین سفری بود

دل‌کشتهٔ یکتایی حسن‌ست وگرکه

در پیش تو آیینه شکستن هنری بود

بیدل به تمناکدهٔ عرض هوسه

از دل‌دو جهان شور و ز ماگوش‌کری بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها