0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۴۶۶
جمعه 28 اسفند 1394  6:39 PM

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

هم در طلسم خویش تماشای او کنند

پاکی چو بحر موج زند از جبینشان

قومی که از گداز تمنا وضو کنند

آزادگان نهال گلستان ناله‌اند

بر باد اگر روند نشاط نموکنند

پروانه مشربان بساط وفا چو شمع

اجزای خویش را به گداز آبرو کنند

ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست

نتوان گذشت گر همه با درد خو کنند

عنقاست در قلمرو امکان بقای عیش

تاکی بهار را قفس از رنگ و بو کنند

جیب مرا به نیستی انباشت روزگار

چاکی‌ست صبح را که به هیچش رفو کنند

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند

بحر حقیقتند اگر سر فروکنند

ای غفلت آبروی طلب بیش از‌بن مریز

عالم تمام اوست‌که را جستجوکنند

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال

باید جهانیان ز جبینم وضو کنند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها