0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۴۴۷
جمعه 28 اسفند 1394  6:38 PM

بر اهل فضل دانش و فن‌گریه می‌کند

تا خامه لب گشود سخن گریه می‌کند

پر بیکسیم ‌کز نم چشم مسامها

هرچند مو دمد ز بدن ‌گریه می‌کند

درپیری ازتلاش سخن ضبط لب‌کنید

دندان دمی که ریخت دهن گریه می‌ کند

عقل از فسون نفس ندارد برآمدن

بیچاره است مرد چون زن گریه می‌کند

اشکی‌ که مهر پروردش در کنار چشم

چون طفل بر زمین مفکن‌ گریه می‌کند

ای قطره غفلت از نم چشم محیط چند

از درد غربت تو وطن‌ گریه می‌کند

تیمار جسم چند عرق ریز انفعال

تعمیر بر بنای کهن گریه می‌کند

هنگامهٔ چه عیش فروزم‌که همچو شمع

گل نیز بی‌ تو بر سر من ‌گریه می‌ کند

شبنم درین بهار دلیل نشاط نیست

صبحی‌ست‌ کز وداع چمن‌ گریه می‌کند

بیدل به هرکجا رگ ابری نشان دهند

در ماتم حسین و حسن‌گریه می‌کند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها