0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۵۰
جمعه 28 اسفند 1394  6:24 PM

چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبند

ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند

موج آب‌ گوهر از ننگ تپیدن فارغ است

لاف عزلت می‌زنی بال و پر پرواز بند

غنچه دیوان در بغل از سر به زانو بستن است

ای بهار فکر مضمونی به ابن انداز بند

خارج آهنگ بساط‌ کفر و ایمانت ‌که‌ کرد

بی‌تکلف خویش را چون نغمه برهرسازبند

خرده‌گیران ‌تیغ‌برکف پیش‌ و پس استاده‌اند

یک‌نفس چون‌شمع خامش‌شو زبان‌گاز بند

برطلسم غنچه تمهید شکفتن آفت است

عقده‌ای از دل اگر واکرده باشی باز بند

نام هم معراج شوخیهاست پرواز ترا

همچو عنقا آشیان در عالم آواز بند

بی‌نیازی از خم و پیچ تعلق رستن است

از سر خود هرچه واگردی به دوش ناز بند

موج از بی‌طاقتیها کرد ایجاد حباب

بسمل ما را تپش زد بر پر پرواز بند

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا

قرب‌شه خواهی ز عالم‌چشم چون شهباز بند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها