0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۵۹
جمعه 28 اسفند 1394  6:23 PM

سبکروان‌که به وحشت میان جان بستند

چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند

نرسته‌اند شرر وحشیان این کهسار

که دل ز سنگ‌ گرفتند و بر هوا بستند

نیاز طره اوکن اگر دلی داری

که ماهیان سعادت اسیر این شستند

ز پهلوی عرق جبهه مایه است اینجا

چو جام می همه جا بیدلان تهی‌دستند

به سنگ کم نتوان قدر عاجزان سنجید

نگه دلیل بلندیست هرقدر پستند

درآن بساط‌که منظور حسن یکتایی‌ست

ترحم است بر آیینه‌ای ‌که نشکستند

حذر ز الفت دلها درین جنون محفل

که شیشه‌های شکستن بهانه بد مستند

نمی‌توان به‌کمانخانهٔ فلک آسود

کجا گذشته چه آینده تیر یک شستند

ز ساز خلق به جز هیچ هیچ نتوان یافت

خیال نیستیی هست‌کاینقدر هستند

چو شمع بر نفسی چند گریه‌ کن بیدل

که سو‌ختند و به رمز فنا نپیوستند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها