0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۳۷
جمعه 28 اسفند 1394  6:22 PM

بر من فسون عجز در ایجاد خوانده‌اند

چون‌گل به دامن آتش رنگم نشانده‌اند

خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن

خاکبببتری کز اخگر طبعم دمانده‌اند

کس آگه از طبیعت عصیان‌پرست نیست

بر روی خلق دامن‌ تر کم تکانده‌اند

دود دماغ نشو و نمای طبایع است

چون شمع ریشه ‌ای همه در سر دوانده‌اند

از هر نفس‌که ما و منی بال می‌زند

دستی‌ست کز امید سلامت فشانده‌اند

باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشت

بر ما همین پیام تسلی رسانده‌اند

ممنون دستگیری طاقت که می‌شود

ما را ز آستان ضعیفی نرانده‌اند

بانگ جرس شنو ز پی‌کاروان مدو

هرجا رسیده ‌اند رفیقان نمانده ‌اند

بیدل درین هوسکده مگذر ز پاس دل

آیینه را به مجلس‌کوران نخوانده‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها