0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۹۱
جمعه 28 اسفند 1394  6:17 PM

طالعم زلف یار را ماند

وضع من روزگار را ماند

دل هوس تشنه است ورنه سپهر

کاسهٔ زهر مار را ماند

نفس من به این فسرده‌ دلی

دود شمع مزار را ماند

بسکه بی‌دوست داغ سوختنم

گلخنم لاله‌زار را ماند

خار دشت طلب ز آبله‌ام

مژهٔ اشکبار را ماند

نقش پایم به وادی طلبت

دیدهٔ انتظار را ماند

عجزم از وضع خود سری واداشت

ناتوانی وقار را ماند

یار در رنگ غیر جلوه‌ گر است

هم چو نوری‌ که نار را ماند

جگر چاک صبح و دامن شب

شانه و زلف یار را ماند

عزلت آیینه‌دار رسواییست

این نهان آشکار را ماند

نیک در هیچ حال بد نشود

گل محال است خار را ماند

با دو عالم مقابلم‌ کردند

حیرت آیینه‌دار را ماند

مایهٔ بیغمی دلی دارم

که چو خون شد بهار را ماند

هر چه‌ از جنس‌ نقش پا پیداست

بیدل خاکسار را ماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها