0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۶۲
جمعه 28 اسفند 1394  6:15 PM

حیرت‌کفیل پر زدن‌گفتگو نشد

شادم که آب آینه‌ام شعله‌خو نشد

مردیم تشنه در طلب آب تیغ او

آخر ز سرگذشت و نصیب‌گلو نشد

افسوس ناله‌ای ‌که به‌ کویش رهی نبرد

آه از دلی‌ که خون شد و در پای او نشد

آسایشم به راه تو یک نقش پا نبست

جمیعتم ز زلف تو یک تار مو نشد

عمری‌ست خدمت لب خاموش می‌کنم

ای بخت ناز کن‌ که نفس هرزه‌گو نشد

بی‌قدر نیست شبنم حیرت بهار عشق

نگداخت دل‌ که آینهٔ آبرو نشد

اشیا مثال آینهٔ بی‌نشانیند

نشکفت ازین چمن گل رنگی که بو نشد

وهم ظهور سر به گریبان خجلت است

فکری نداد رو که سر ما فرو نشد

بیگانه است مشرب فقر و غنا زهم

ساغر نگشت کشتی و مینا کدو نشد

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما

با سجده‌ای که غیر گدازش وضو نشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها