0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۶۳
جمعه 28 اسفند 1394  6:14 PM

آهی به هوا چتر زد و چرخ برین‌ شد

داغی به غبار الم آسود و زمین شد

بشکست طلسم دل و زد کوس محبت

پاشید غبار نفس و آه حزین شد

نظاره به صورت زد و نیرنگ‌ کمان ریخت

اندیشه به معنی نظری‌ کرد و یقین شد

آن آینه ‌کز عرض صفا نیز حیا داشت

تا چشم‌گشودیم پریخانهٔ چین شد

غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقیق

برگشت نگاهم ز خود و آینه‌بین شد

گل‌کرد ز مسجودی من سجده‌ فروشی

یعنی چو هلالم خم محراب جبین شد

عنقایی‌ام از شهرت خودگشت فزون تر

آخر پی‌گمنامی من نقش‌ نگین شد

دل خواست به ‌گردون نگرد زیر قدم دید

آن بود که در یک نظر انداختن این شد

هر لحظه هوایی‌ست عنان‌تاب دماغم

رخشی که ندارم به خیال اینهمه زین شد

از عالم حیرانی من هیچ مپرسید

آیینه ‌کمند نگهی بود که چین شد

وقت است‌که بر بی‌کسی عشق بگرییم

کاین شعله ز خار و خس ما خاک‌نشین شد

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم

بیدل تو بر آنی ‌که چنان بود و چنین شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها