0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۵۷
جمعه 28 اسفند 1394  6:14 PM

پیر گردیدم و هستی سبب ننگ نشد

چون‌کمان‌، خانهٔ بی‌بام و درم تنگ نشد

الفت دل نه همین حایل عزم نفس است

آبله پای که بوسید که او لنگ نشد

بی‌صفا محرمی خویش چه امکان دارد

سنگ تا شیشه نشد آینهٔ سنگ نشد

بیخبرسوخت نفس ورنه درین‌ مکتب وهم

صفحه‌ای نیست‌کز آتش زدن ارژنگ نشد

دل هر ذره به صد چشم تماشا جوشید

دهر طاووس شد و محرم نیرنگ نشد

صوف و اطلس ز کجا پینه بر اندام تو دوخت

بر هوس جامهٔ عریانی اگر تنگ نشد

شبنم صبح دلیل است ‌که در عالم رنگ

تا نفس آب نشد آینه بی‌زنگ نشد

گوش بر زمزمهٔ ساز سپندیم همه

داغ‌ شد محفل و یک نغمه به‌ آهنگ نشد

درگریبان عدم نیز رهی داشت خیال

آه ازبی‌نفسیها نی ما چنگ نشد

هرچه یوشید جهان‌، غیرکفن‌، یمن نداشت

ماتمی بود لباسی‌ که به این رنگ نشد

با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم

بنگ‌ کم نیست چه شد بیدل اگر دنگ نشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها