0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۱۷
جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM

دماغ وحشت‌آهنگان خیال‌آور نمی‌باشد

سر ما طایران رنگ زبر پر نمی‌باشد

خیال ثابت و سیار تا کی خواند افسونت

سلامت نقشبند طاق این منظر نمی‌باشد

خیالش در دل است اما چه حاصل غیر نومیدی

پری در شیشه جز در عالم دیگر نمی‌باشد

به سامان جهان پوچ تسکین چیده‌ایم اما

به این صندل ‌که ما داریم دردسر نمی‌باشد

حواس آواره افتاده است از خلوتسرای دل

وگرنه حلقهٔ صحبت برون در نمی‌باشد

بلد از عجز طاقت‌گیر و هر راهی‌ که خواهی رو

خط پیشانی تسلیم بی‌مسطر نمی‌باشد

زترک مطلب نایاب صید بی‌نیازی ‌کن

دل جمعی ‌که می‌خواهی درین ‌کشور نمی‌باشد

کدورت‌گر همه باد است بر دل بار می‌چیند

نفس در خانهٔ آیینه بی‌لنگر نمی‌باشد

سواد هر دو عالم شسته ‌است اشکی ‌که من دارم

رواج سرمه در اقلیم چشم تر نمی‌باشد

مروت‌سخت‌مخمور است در خمخانهٔ مطلب

جبین هیچکس اینجا عرق ساغر نمی‌باشد

جنون فطرتی در رقص دارد نبض امکان را

همه گر پا به‌ گردش آوری بی‌سر نمی‌باشد

تأمل بی‌کمالی نیست در ساز نفس بیدل

اگر شد رشته‌ات لاغر گره لاغر نمی‌باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها