0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۸۰
جمعه 28 اسفند 1394  6:05 PM

زشوخی چشم من‌تاکی به روی غیرواباشد

نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد

تصور می‌تپد در خون تحیر می‌شود مجنون

چه ظلم است اینکه‌ کس دور از تو با خو‌د آشنا باشد

ازبن خاک فنا تاکی فریب زندگی خوردن

که دارد دست شستن‌ گر همه آب بقا باشد

سراغ جلوه‌ای در خلوت دل می‌دهد شوقم

غریبم خانهٔ آیینه می‌پرسم‌کجا باشد

ندارد عزم صادق انفعال هرزه جولانی

به اندوه‌کجی خون شو اگر تیرت خطا باشد

مژه هرجا بهم یابی نگاهی خفته است آنجا

نه‌شامت بی‌سحر جوشد نه‌زنگت‌بی‌صفا باشد

چه امکانست خم بردارد از بنیاد عجز من

اگر زیر بغل چون تار چنگم صد عصا باشد

ز بس چون‌گل تنک‌کردند برک عشرت ما را

اگر رنگی پر افشاند شکست ‌کار ما باشد

به غیر از ناله سامانی ندارد خانهٔ وحشت

کمان حلقهٔ زنجیر ما تیرش صدا باشد

ندارد هیچکس آگاهی از سعی ‌گداز من

همان بیرنگ می‌سوزد نفس درهرکجا باشد

پی هر آه از خود رفته دارم قاصد اشکی

سحر هر سو خرامد چشم شبنم در قفا باشد

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل

مبادا در نگین نامی‌که داری نقش پا باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها