0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۴۰
جمعه 28 اسفند 1394  6:03 PM

بهار حیرت‌ست اینجا نه‌گل نی جام می‌خیزد

ز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام می‌خیزد

خروش فتنه زان چشم جنون آشام می‌خیزد

که جوش ‌الامان از جان خاص و عام می‌خیزد

دلیل شوق نیرنگ تماشای که شد یارب

که آب از آینه چون اشک بی‌آرام می‌خیزد

چه امکان‌ست صید خاکساران فنا کردن

به راه انتظار ما غبار از دام می‌خیزد

به‌طوف مدعا چون ناله عریان شو که عاشق را

فسردنها ز طوف جامهٔ احرام می‌خیزد

هوای پختگی داری کلاه فقر سامان‌کن

که از تاج سرافرازان خیال خام می‌خیزد

ز نادانی حباب باده می‌نامند بیدردان

به دیدار تو چشم حیرتی‌ کز جام می‌خیزد

نفس در دل شکستم شعله زد دود دماغ من

هوا در خانه می‌دزدم غبار از بام می‌خیزد

رمیدن برنمی‌تابد هوای عالم الفت

چو جوش سبزه ‌گرد این بیابان رام می‌خیزد

درین مزرع که دارد ریشه از ساز گرفتاری

اگر یک دانه افتد بر زمین صد دام می‌خیزد

دماغ جاده‌پیمایی ندارد رهرو شوقت

شرر اول قدم از خود به جای‌گام می‌خیزد

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل

نفس تا بر لبم آید صدای جام می‌خیزد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها