0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۲۸
جمعه 28 اسفند 1394  6:02 PM

تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زد

تمثال ‌گرفت آینه در دست‌ و به در زد

همت به سواد طلبت ‌گرد جنون داشت

نُه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد

رفتی و نیاسود غبارم چه توان‌کرد

بر آتش من ناز تو دامان سحر زد

بی‌روی تو از سیر چمن صرفه نبردم

هر لاله‌ که دیدم شبیخونم به نظر زد

زین ثابت و سیار سراغم چه خیال است

گردیدن رنگم به در چرخ دگر زد

بی ‌برگ طرب کرد مرا قامت پیری

خم‌گشتن این نخل به صد شاخ تبر زد

افسون شعور از نفسم دود برآورد

آبی ‌که به رو می‌زدم آتش به جگر زد

بی‌یاس، دل از فکر وطن بر نگرفتم

تا آبله‌پا گشت گهر فال سفر زد

پرواز نگاهی بتماشا نرساندم

چون شمع زسرتا قدمم یک مژه پرزد

مژگان بهم بسته سراپردهٔ دل بود

حیرت‌زده‌ام دامن این خیمه که بر زد

فریاد که رفتیم و به جایی نرسیدیم

صبح از نفس سوخته دامن به‌کمر زد

ما را ز بهارت چه رسد غیر تحیر

تمثال‌گلی بودکه آیینه به سر زد

دشنامی از آن لعل شنیدم‌ که مپرسید

می‌خواست به سنگم زند آخر به گهر زد

بیدل دل ما را نگهی برد به غارت

آن‌گل‌که تو دیدی چمنی بود نظر زد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها