0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۷۸
جمعه 28 اسفند 1394  5:58 PM

تا لبش در نظرم می‌گذرد

آب‌گشتن ز سرم می‌گذرد

فصل گل منفعلم باید ساخت

ابر بی‌ چشم ترم می‌گذرد

زین گذرگه به کجا دل بندم

هرچه را می‌نگرم می‌گذرد

در بغل نامهٔ عتقا دارم

خبرم بیخبرم می‌گذرد

حلقه شد قامت و محرم نشدم

عمر بیرون درم می‌گذرد

جادهٔ پی‌سپر تسلیمم

هر چه آید به سرم می‌گذرد

ششجهت غلغل صور است اما

همه در گوش کرم می‌گذرد

مژه‌ای باز نکردم هیهات

پر زدن زیر پرم می‌گذرد

موج این‌بحر نفس راست نکرد

به وطن در سفرم می‌گذرد

هر طرف سایه‌صفت می‌گذرم

یک شب بی‌سحرم می‌گذرد

کاش با یأس توان ساخت چو بید

بی‌بری هم ز برم می‌گذرد

دل ندانم به کجا می‌سوزد

دود شمعی ز سرم می‌گذرد

خاکم امروز غبارانگیز است

پستی از بام و درم می‌گذرد

کاروان الم و عیش کجاست

من ز خود می‌گذرم می‌گذرد

چند چون شمع ‌نگریم‌ بیدل

انجمن از نظرم می‌گذرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها