0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۲۰
جمعه 28 اسفند 1394  5:43 PM

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد

لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد

پرواز رسایی‌ که بنازیم به جهدش

چون رنگ به غیر از پر برکنده‌ ندارد

خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی

بنباد تو جز غفلت یابنده ندارد

معیارتک و تاز من و ما ز نفس‌گیر

جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد

موج و کف دریای عدم سحرنگاری‌ست

نادار همه دارد و دارنده ندارد

از دلق گشودیم معمای قلندر

پوشیدگی این است‌که‌ کس ژنده ندارد

سیر خم زانو به هوس جمع نگردد

نامحرم معنی سر افکنده ندارد

همواری و صحرای تعین چه خیال است

این تختهٔ نجار جنون رنده ندارد

زین گردش رنگی که جبین ساز تماشاست

آن‌‌یست‌که صد جامهٔ زببنده ندارد

معشوق مزاجی‌ست ‌که این باغ تجدد

یک ربشه به جز سرو خرامنده ندارد

جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبا

موج گهر اجزا‌ی پراکنده ندارد

بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن

من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها