0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۱۱
جمعه 28 اسفند 1394  5:42 PM

دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد

بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد

فرصت به دوش عبرت بسته است محمل ‌رنگ

کس زین بهار حیرت برگل نظر ندارد

محو جمال او را دادند همچو یاقوت

آبی که نیست موجش رنگی که پر ندارد

گر وحشت غبارت غفلت‌ کمین نباشد

دامان بی‌نیازی چین دگر ندارد

از نارسایی آخر با هیچ صلح کردیم

ما دست اگر نداربم او هم کمر ندارد

آیینه ساخت با زنگ ماند آبگینه در سنگ

این کوهسار نیرنگ یک شیشه‌گر ندارد

در عالم من و ما افسرده‌گیر فطرت

تا دود پرفشان است آتش شرر ندارد

افلاس عالمی را از اختیار واداشت

دستی در آستین نیست‌گر کیسه زر ندارد

در تنگنای گردون باید فسرد و خون شد

این خانه آنچه دارد بیرون در ندارد

تدبیرکین دشمن سهل است بر عرق زن

در عرصه‌ای ‌که آب است آتش جگر ندارد

غواصی تآمل بی‌مزد معنیی نیست

گر ما نفس ندزدیم دریا گهر ندارد

نیرنگ‌ کعبه و دیر محمل‌کش هوس چند

زآنجاکه مسکن اوست او هم خبر ندارد

دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت

بیدل به این بلندی ‌کس موی سر ندارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها