0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۲۶
جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM

کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد

به خاک تا نگرد چشم خم به‌گردنش افتد

خوش است ناز تجرد به دیده‌های نفروشی

خجالت است‌که عیسی نظر به سوزنش افتد

غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم

که انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد

درین محیط رسد موج ما به منصب ‌گوهر

دمی‌که نوبت دندان به دل فشردنش افتد

به خشک پاره بسازید کز تمتّع دنیا

گداز شمع خورد هرکه نان به روغنش افتد

کریم دست نیازد به پاس نسبت همّت

مباد چین سر آستین به دامنش افتد

وداع عمر طریق حرام ناز تو دارد

قیامت‌است اگر چشم کس به رفتنش افتد

به خاکساری خویشم امیدهاست که شاید

غلط به سرمه‌کند چون نگاه بر منش افتد

ز نام جاه حذرکن مباد نقش نگینش

به نقب قبرکشد تا هوس به‌کندنش افتد

اراده شکوهٔ دل نیست لیک ربشهٔ الفت

ز دانه‌ای ا‌ست‌ که آتش به ساز خرمن‌اش افتد

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل

که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها