0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۵۹
جمعه 28 اسفند 1394  5:39 PM

باز بیتابی‌ام احرام چه در می‌بندد

کز غبارم نفس صبح ‌کمر می‌بندد

فکر جولان‌ همه تشویش عبارت‌ سازی‌ ست

فطرت آبله مسضمون دگر می‌بندد

غیر دل‌ گوشهٔ امنی‌ که توان یافت‌ کجاست

به چه امید نفس رخت سفر می‌بندد

عرض‌جوهر ندهی‌، بی‌حسدی‌نیست‌فلک

ورنه چون آینه دستت به هنرمی‌بندد

نی دلیل است که این هرزه‌ درایان طلب

بال و پر ریختن ناله شکر می‌بندد

ریزش ماده بر اجزای ضعیف است اینجا

آسمان سنگ به دامان شرر می‌بندد

وحشت عمرکمین شیفتهٔ فرصت نیست

صبح از دامن افشانده نظر می‌بندد

تا به کی قصهٔ مستقبل و ماضی خواندن

باخبر باش که افسانه نظر می‌بندد

عجزم از سعی وفا جوهر طاقت‌ گل ‌کرد

آب درکسوت یاقوت جگر می‌بندد

کسب‌ جمعیت دل تشنهٔ ضبط نفس است

تنگی قافیهٔ موج گهر می‌بندد

شمع این محفلم از داغ دلم نیست‌ گزیر

آنچه در پا فکنم عجز به سر می‌بندد

ناله‌ام داغ شد از بی ‌اثریها بیدل

تیغ چون منفعل افتاد سپر می‌بندد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها