0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۳۵
جمعه 28 اسفند 1394  5:38 PM

حسرتی در دل از آن لاله قبا می‌پیچد

که چودستار چمن بر سر ما می‌پیچد

نبض هستی چقدرگرم تپش پیمایی‌ست

موی آتش زده بر خویش چها می‌پیچد

تا نفس هست حباب من و جولان هوس

نیست آرام سری را که هوا می‌پیچد

چه زمین و چه فلک ‌گوشهٔ زندان دل است

ششجهت ‌کلفت این تنگ فضا می‌پیچد

نالهٔ ما به چه تدبیر تواند برخاست

همچو نی صد گره اینجا به عصا می‌پیچد

ناتوانی ‌که به جز مرگ ندارد سپری

به چه امید سر از تیغ قضا می‌پیچد

استخوان‌بندی اوهام ز بس بی‌مغز است

آرزوها هـمه بر بال هـما می‌پیچد

صورخیزست ندامت ز شکست دل ما

که بساط دو جهان را به صدا می‌پیچد

عبرت مرگ کسان سلسلهٔ خجلت ماست

رشته از هرکه شود باز به مـا می‌پیچد

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل

نفس ازبی‌اثریها به دعا می‌پیچد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها