0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۶۵
جمعه 28 اسفند 1394  5:28 PM

هرکس‌اینجا یکدودم‌دکان بسمل چید و رفت

ساعتی ‌در خاک ‌ره‌، ‌لختی به‌خون ‌غلتید و رفت

هرکه را با غنچهٔ این باغ‌کردند آشنا

همچوبوی‌گل به آه بیکسی‌پیچید ورفت

صبح تا طرز بنای عمر را نظاره‌ کرد

رایت دولت به خورشد فلک بخشید و رفت

ای حباب ازتشنگی تا چند باشی جان به لب

دامن امید ازبن‌گرداب باید چید و رفت

رنگ آسایش ندارد نوبهار باغ دهر

شبنم‌اینجا یک سحر در چشم تر خوابید و رفت

چون شرر ساز نگاهی داشتیم اما چه سود

لمعهٔ‌کمفرصتیها چشم ما پوشید و رفت

هر قدم در راه الفت داغ دارد سایه‌ام

کز ضعیفی تا سرکویت جبین مالید و رفت

شانه هم هرچند اینجا دسته‌بند سنبل است

ازگلستانت همین آیینه‌گلها چید و رفت

گوهر اشکی‌ که پروردم به چشم انتظار

درتماشای تو از دست نگه غلتید و رفت

شمع از این محفل سراغ گوشهٔ امنی نداشت

چون‌ نگه ‌خود را همان ‌در چشم ‌خود دزدید و رفت

شوخی عرض نمود اینجا خیالی بیش نیست

صورت ما هم به چشم بسته باید دید و رفت

تا بهارت از خزان پر بی‌تأمل نگذرد

هر قدم می‌بایدت چون رنگ برگردید و رفت

چشم عبرت هرکه براوراق روزوشب‌گشود

همچو بیدل معنی بیحاصلی فهمید و رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها