0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۶۰
جمعه 28 اسفند 1394  5:27 PM

دی به‌شبنم‌گریهٔ‌ما نوگلی خندید و رفت

از زبان اشک هم درد دلی نشیند و رفت

از تماشاگاه هستی مدعا سیر دل است

چون‌نفس باید بر این‌آیینه هم‌پیچید و رفت

شمع‌ محفل‌ بر خموشی‌ بست‌ و مینا بر شکست

هر کسی زین انجمن طرز دگر نالید و رفت

زین بیابان هر قدم خار دگر داردکمین

رهروان‌را پیش‌پای خویش باید دید و رفت

عزم چون افتاد صادق راه مقصد بسته نیست

اشک در بی‌دست و پایی ها به سر غلتید و رفت

کوشش واماندگان هم ره به جایی می برد

سر به پایی می‌توان چون آبله دزدید و رفت

عالمی صد ناله پیش‌آهنگی امید داشت

یک نگاه واپسین ناگاه برگردید و رفت

ای‌ سحر در اشک شبنم غوطه می‌باید زدن

کز شکست رنگ بر ما عافیت خندید و رفت

هیچ شبنم برنیارد سر ز جیب نیستی

گر بداند کز چه ‌گل خواهد نظر پوشید و رفت

زان دهان بی‌نشان بوی سراغی برده‌ام

تا قیامت بایدم راه عدم پرسید و رفت

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای

ازتبسم برگل زخمم نمک پاشید و رفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها