0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۰۱
جمعه 28 اسفند 1394  5:17 PM

برگ طربم عشرت بی‌برگ و نوایی‌ست

چون آبله بالیدنم از تنگ‌قبایی‌ست

در قافلهٔ بی جرس مقصد تسلیم

بی‌طاقتی نبض طلب هرزه‌درایی‌ست

کو شور جنونی‌که اسیران ادب را

در دام و قفس حسرت یک ناله رهایی‌ست

فرش در دل باش‌کزین‌گوشهٔ الفت

هرجا روی از آبلهٔ پاکف پایی‌ست

آرایش‌گل منت مشاطه ندارد

بی‌ساختگی‌های چمن حسن خدایی‌ست

خلوتگه وصل انجمن‌آرای‌ دویی نیست

هشدارکه اندیشهٔ آغوش جدایی‌ست

تا رنگ قبولی به دل از نقش تمناست

گر خود همه آیینه شوی‌کارگدایی‌ست

ای خاک‌نشین‌کسب ادب مفت سفالت

اندیشهٔ چینی مکن این جنس خطایی‌ست

آنجاکه‌گل حسن حیاپرور نازست

سیر چمن آینه هم دیده‌درایی‌ست

فریادکه یک عمر غبارنفس ما

زد بال و ندانست که پروازکجایی‌ست

کو صبروچه طاقت‌که به صحرای محبت

در آبله پاداری و در ناله رسایی‌ست

اندیشه چمن طرح‌کن سجدهٔ شوقی‌ست

امروز ندانم کف پای که حنایی‌ست

چون اشک من و دوش چکیدن چه توان‌کرد

سرمایهٔ اول قدمم آبله‌پایی‌ست

مجموعهٔ امکان سخنی بیش ندارد

بیدل مرو از راه‌که این ساز نوایی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها