0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۶۸
جمعه 28 اسفند 1394  5:15 PM

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست

مژه برهم زدن از دست تاسف ‌کم نیست

موج در آب‌گهر آینهٔ همواری‌ست

دل اگر جمع شود کار هوس در هم نیست

حسن را بی‌عرق شرم طراوت نبود

گل کاغذ به از آن‌گل‌که بر او شبنم نیست

درد معشوق فزونتر ز غم عشاق است

چاک چون سینهٔ‌ گندم به دل آدم نیست

موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون

که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست

همچو ابر آینه‌دار عرق شرم توایم

خاک ما گر همه بر باد رود بی‌نم نیست

غیرتت پردهٔ‌غفلت به‌دل و دیده‌گماشت

تا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست

طوطی‌ات هیچ رهی‌-‌آینهٔ دل نشکافت

تا بدانی ‌که تو را جز تو کسی همدم نیست

ای جنون داغ شو ازکلفت عریانی من

دامنش داده‌ام از دست و گریبان هم نیست

هستی عاریت‌ام سجده به پیشانی بست

دوش هرکس به ته بار رو‌د بی‌خم نیست

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل

خاک تا هم‌نفس باد بود بی‌رم نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها