0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۳۵
جمعه 28 اسفند 1394  5:06 PM

فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست

که ذر بر تو مراکار با من افتادست

کجا روم ‌که چو اشکم ز سعی بخت نگون

به پیش پا همه از پا فتادن افتادست

چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب

که در طلسم‌گریبان چه دامن افتادست

چرا جنون نکند فطرت از تصور من

که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست

به غیر سوختن از عشق نیست جان بردن

بت آتشی به قفای برهمن افتادست

صدای‌ کوه به این نغمه ‌گوش می‌مالد

که سنگ و خشت همه در فلاخن افتادست

نه نخل دانم و نی‌گلبن اینقدر دانم

که راه نشو و نماها به‌گلخن افتادست

در احتیاج نم جبهه می‌دهد آواز

که آب شو، ‌گرت آتش به خرمن افتادست

تلاش نقش نگین می‌رسد به قبر آخر

به دوش دل ز جهان بارکندن افتادست

شرر نی‌ام‌ که‌ کنم‌ کار خود به خنده تمام

چو شمع تا به سحر سر به‌گردن افتادست

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل

در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها