0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۶
جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است

از غبار سرمه آوازی توهم کرده است

بی‌توگر چندی درین محفل به عبرت زنده‌ایم

بر بنای ما چو شمع آتش ترحم‌کرده است

تا خموشی داشتیم آفاق بی‌تشویش بود

موج این بحر از زبان ما تلاطم‌کرده است

از عدم ناجسته شوخیهای هستی می‌کنیم

صبح ما هم در نقاب شب تبسم‌کرده است

معبد حرص آستان سجدهٔ بی‌عزتی‌ست

عالمی اینجا به آب رو تیمم‌کرده است

هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد

قطره راگوهر شدن بیرون قلزم‌کرده است

خام‌طبعان ز فشار رنج دهر آزاده‌اند

پختگی انگور را زندانی خم‌کرده است

غیبت ظالم‌گزندش‌کم میندیش از حضور

نیش عقرب نردبانها حاصل‌از دم‌کرده است

سحرکاریهای چرخ از اختلاط بی‌نسق

خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است

آن تپش‌کز زخم حسرتهای روزی داشتیم

گرد ما را چون سحرانبارگندم‌کرده است

این‌گلستان‌، غنچه‌ها بسیار دارد، بوکنید

در همین‌جا بیدل ما هم دلی‌گم‌کرده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها