0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۷
جمعه 28 اسفند 1394  4:57 PM

عمری‌ست به حیرت نفس سوخته رام است

این مستی آسوده‌، ندانم ز چه جام است

غافل مشو ای بیخبر از شورش این بحر

آمد شد امواج نفس‌، مرگ پیام است

بیطاقت شوقیم و جبین داغ سجودی‌ست

بتخانه درین راه چه و کعبه‌ کدام است

چون غنچه به هر عطسهٔ بیجا مده از دست

زان گل‌، می‌بویی که به مینای مشام است

شبنم ‌صفت از بسکه درین باغ ضعیفیم

بر طایر ما بوی‌گلی پیچش دام است

ما بی‌بصران‌، ناز معارف‌، چه فروشیم

نور نظر شب‌پره‌ها، ظلمت شام است

از چاک دل و داغ جگر چاره ندارد

آن‌کس‌که به عالم چو نگین طالب نام است

هرچند همه شعله تراود زلب شمع

در مکتب ما صاحب یک مصرع خام است

بیتاب فنا آن همه‌کوشش نپسندد

آسودگی از جادهٔ بسمل دو سه گام است

گردون نه همین سنگ به مینای دل انداخت

آن رنگ‌که نشکست در‌بن باغ‌کدام است

بیدل اگر آگه شوی از علم خموشی

تحصیل‌کمال تو، به یک حرف تمام است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها