0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۳
جمعه 28 اسفند 1394  4:57 PM

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است

همچو عکس‌ازشخص‌،‌رنگ‌ازگل‌جدا افتاده است

بسکه شد پامال حیرانی به راه انتظار

دیدهٔ‌ما، بی‌‌نگه چون نقش پا افتاده است

ما اسیران از شکست‌دل چسان‌ایمن شویم

بر سر ما سایهٔ زلف دوتا افتاده است

نیست خاکی‌کز غبار عجز ما باشد تهی

هرکجا پا می‌گذاری نقش ما افتاده است

گاهگاهی ذوق همچشمی‌ست ما را با حباب

در سر ما نیز پنداری هوا افتاده است

از طلسم مل‌که تمثال حبابی بیش نیست

عقده‌ها در رشتهٔ موج بقا افتاده است

کو دم بیباکی تیغی‌که مضرابی‌کند

ساز رقص بسمل ما از نوا افتاده است

سبزه وگل تا به‌کی بوسد بساط مقدمت

از صف مژگان ما هم بوریا افتاده است

ازگل تصویر نتوان یافت بوی خرمی

رنگ ما از عاجزی بر روی ما افتاده است

جادو منزل درتن وادی فریبی بیش نیست

هرکجا رفتیم سعی نارسا افتاده است

این زمان از سرمه می‌باید سراغ دل‌گرفت

جام‌ماعمری‌ست‌از چشم‌صدا افتاده است

گر فلک بیدل مرا بر خاک زد آسوده‌ام

می‌کند خوب فراغت سایه تا افتاده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها