0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶۸
جمعه 28 اسفند 1394  4:55 PM

هرکجا وحشتی از آتشم افروخته است

برق در اول پرواز نفس سوخته است

چه خیال است دل از داغ تسلی‌گردد

اخگری چشم به خاکستر خود دوخته است

لاف را آینه‌پرداز محبت مکنید

به نفس هیچکس این شعله نیفروخته است

نتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل

و ضعها ساخته و ما و من آموخته است

پاس اسرار محبت به هوس ناید راست

شمع بر قشقه و زنار چها سوخته است

ای نفس ‌مایه دکانداری غلفت تا چند

آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است

از قماش بد و نیک دو جهان بیخبریم

چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است

ذره‌ایی نیست که خورشید نمایی نکند

گرد راهت چقدر آینه اندوخته است

گر نه بیدل سبق از مکتب مجنون دارد

اینقدر چاک گریبان زکه آموخته است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها