0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۸
جمعه 28 اسفند 1394  4:36 PM

تا از آن پای نگارین بوسه‌ای‌کرد انتخاب

جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب

تا به بحر شوق چون‌گرداب دارم اضطراب

نیست نقش خاتم من جز نگین ییچ و تاب

از دهان بی‌نشانت هیچ نتوان دم زدن

سوختم زین معنی موهوم خاموش جواب

جام‌گل را از می رنگت جگر چون لاله داغ

وز نگاهت شیشهٔ می را نفس چو شبنم آب

صفحهٔ‌گلشن نبندد نقش رنگت در خیال

ساغر نرگس نبیند نشئهٔ چشمت به خواب

خنده لبریز ملاحت‌، جلوه مالامال حسن

ناز سرشار جفاها، غمزه مخمور عتاب

سایه‌پردازی تغافلهای خورشید است و بس

گر تو از رخ پرده برگیری‌که می‌گردد نقاب‌؟

ناله را آسوده نتوان دید درکیش وفا

به‌که‌کم‌گردد دعای دردمندان مستجاب

درگلستانی‌که رنگ از چهرهٔ من می‌ریختند

گشت هر برگ خزان آیینه‌دار آفتاب

تا هوایی در سرم پیچید از خود می‌روم

گردبادم دارم از سرگشتگی پا در رکاب

شبنم لطف‌کریمان جهان برق است و بس

غیر آتش‌نیست در سرچشمهٔ‌خورشید آب

عالم امن است حیرانی مژه بر هم زدن

خانه‌ها زافتادن دیوار می‌گردد خراب

معجز خوبی نگربیدل‌که هنگام سخن

لعل خاموشش کشید از غنچهٔ‌گوهرگلاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها