0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۵
جمعه 28 اسفند 1394  4:35 PM

هرچند گرانی بود اسباب جهان را

تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را

بیتاب جنون در غم اسباب نباشد

چون نی به خمیدن نکشد ناله‌کشان را

بیداری من شمع صفت لاف زبانی‌ست

دل زاد ره شوق بود ر‌یگ روان را

آفاق فسون انجمن شور خموشی‌ست

دارم ز خموشی به‌کمین خواب‌گران را

ایمن نتوان بود ز همواری ظالم

حیرت لگن شمع زبان ساز دهان را

بنیاد کج‌اندیش شود سخت ز تهدید

در راستی افزونی زخم است سنان را

ممسک نشود قابل ایمان خساست

از بند قوی مهره مکن پشت‌کان را

ما را به غم عشق همان عشق علاج است

تا نشمرد انگشت شهادت لب نان را

خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد

مهتاب بود پنبهٔ ناسورکتان را

وقت است‌کنون‌کز اثر خون شهیدان

جوش رگ‌گل می‌کند این شعله دخان را

عشرت هوس رفتن رنگم چه توان‌کرد

شمشیر تو یاقوت‌کند سنگ فسان را

باشدکه سراز منزل مقصود برآریم

کردند بهار چمن شمع خزان را

بیدل نفست خون مکن از هرزه درایی

چون جاده درین دشت فکندیم عنان را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها