0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۰۸
جمعه 28 اسفند 1394  4:30 PM

چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها

به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها

ز یک ‌تخم شرر صد کشت عبرت کرده‌ام خرمن

ازین مزرع درودن‌می‌دمد پیش ازدمیدنها

گلستان جنون را آن نهال شوق دربارم

که‌چون آهم‌برون م‌آرد ازخود قدکشیدنها

در آن وادی‌که طاقتها به عرض امتحان آید

نگاه ما ز خود رفتن‌، سرشک ما دویدنها

چه‌دست و پا تواند زدکسی در بند جسمانی

ندارد این قفس بیش از نفس واری تپیدنها

به سر بردیم در شغل تأسف مدت هستی

رهی‌کردیم چون مقراض قطع از لب‌گزیدنها

زدیم از ساز هستی دست در فتراک بیتابی

نفس ما را به رنگ صبح شد دام رمیدنها

ز نیرنگ فسون‌پردازی الفت چه می‌پرسی

تو در آغوشی و من‌کشتهٔ از دور دیدنها

ز اوج اعتبار آزاده‌ام گرد ره فقرم

نباشد دامن‌کوتاه من مغرور چیدنها

نگردی محرم راز محبت بی‌شکست دل

که چون‌گل خواندن این نامه می‌باشد دریدنها

چنین در حسرت صبح بناگوش‌که می‌گریم

که در مهتاب دارد ریشه اشکم از چکیدنها

در این‌گلشن‌که رنگش ریختند ازگفتگو بیدل

شنیدنهاست دیدنها و دیدنها شنیدنها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها