0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۱
جمعه 28 اسفند 1394  4:30 PM

وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دینها

به‌حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمینها

چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی

نشسته در چمن ما هزار رنگ‌کمینها

در این زمانه سر نخوتی‌کشیده به هرسو

ز نقشخانهٔ پا در هوای چنبر زینها

غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان

که لاغری ز میان رفته فربهی ز سرینها

نم مروتی ازخلق اگررسد به خیالت

چکیده‌گیر به خاک از فشار چین جبینها

نظر نکرده به دل مگذر ای بهار تعین

تغافل از چه به صیقل زنند آینه‌بینها

حضورعبرت‌واسباب راحت‌این‌چه‌خیال‌است

مژه نبسته به خواب است چشم سایه‌نشینها

به نام شهرت اقبال زندگی نفروشی

که زهر در بن دندان نهفته‌اند نگینها

نفس‌گداخت خجالت به خاک خفت قناعت

ولی چه سود علاج غرض نمی‌شود اینها

تظلم دم پیری‌کجا برم من بیدل

رسید مو به‌سپیدی‌کشید پوست به‌چینها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها