0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۸
جمعه 28 اسفند 1394  4:29 PM

زهی سودایی شوق تو مذهبها و مشربها

به یادت آسمان سیر تپیدن جوش یاربها

مبادا از سرم‌کم سایهٔ سودای گیسویت

چو مو نشو و نمایی دیده‌ام در پردهٔ شبها

جدا از اشک شد چشم سراب دشت حیرانی

همان خمیازهٔ خشکی‌ست بی‌اطفال‌، مکتبها

بس است از دود دل‌، جوهرفروش آیینهٔ داغم

به غیر از شام مژگانی ندارد چشم‌کوکبها

به خاموشی توان شد ایمن از ایذای‌کج‌بحثان

نفس دزدیدن است اینجا فسون نیش عقربها

به منع اضطراب عاشقان زحمت مکش ناصح

که آتش زندگی دارد به قدر شوخی تبها

چوآهنگ جرس ما وسبکروحانه جولانی

که از یک نعره‌وارش می‌تپد آغوش قالبها

عمارت غیر چین دامن صحرا نمی‌باشد

ز تنگیهای مذهب اینقدربالید مشربها

زبان درکام پیچیدم‌، وداع گفتگوکردم

سخن راپردهٔ رخصت بود بربستن لبها

بهار بی‌نشان عالم نومیدی‌ام بیدل

سرغم می‌تون‌کرد از شکست رنگ مطلبها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها