0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵
جمعه 28 اسفند 1394  4:29 PM

چون شمع زآتشی‌که وفا زد به جان ما

بال هماست بر سر ما استخوان ما

عمری‌ست هرزه تازی اشک روان ما

کوگرد حیرتی‌که بگیرد عنان ما

شمشیر آب دادهٔ زنگ ملامتیم

باشد درشت‌گویی مردم فسان ما

ما را نظربه فیض نسیم بهارنیست

اشک است شبنم‌گل رنگ خزان ما

این رشته تا به حشر مبینادکوتهی

شمعی‌ست درگرفتهٔ نامت زبان ما

چشم تری به گوشهٔ دل واخزیده‌ایم

شبنم صفت زغنچه بس است آشیان ما

شمع از حدیث شعله نبرد‌هست صرفه‌ای

آتش مزن به خویش‌، مشوترجمان ما

لخت‌جگر به دیدهٔ ما رنگ اشک ریخت

یاقوت آب‌گشته طلب‌کن ز کان ما

از درد نارسایی پرواز ما مپرس

چون نی‌گره شده‌ست به صد جا فغان ما

در شعله‌زار داغ هوا نیز آتش است

ای باد صبح نگذری از بوستان ما

از رنگ رفته‌گرد سراغی پدید نیست

پی باخته‌ست وحشت خون روان ما

صبح نفس متاع جهان ندامتیم

ناچیده رفته است به غارت دکان ما

بیدل ره دیار فنا بسکه روشن است

چون شمع چشم بسته رودکاروان ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها