0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۷
جمعه 28 اسفند 1394  4:21 PM

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا

به جهانی‌که نیستی مژه بربند و درگشا

زگرانجانی‌ات مبادکه شود ناله منفعل

به جنون سپند زن پی منقار پرگشا

تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس

شررکاغذ است و بس تو هم اندک نظرگشا

ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت

همه‌گر موج‌گوهری به رمیدن‌کمرگشا

به چه فرصت وفاکندگل تمکین فروشی‌ات

به تماشای چشمکی زه سنگ وشررگشا

سحر نشئه فطرتی ته خاک از چه غفلتی

نفسی صرف جوش‌کن ز خم چرخ سرگشا

هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت

اگر از نوع آدمی ز خود افسار خرگشا

ادب آموز محرمان لب خشکی است بی‌بیان

به محیط آشنا نه‌ای رگ موج‌گوهرگشا

ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی‌ملت

که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا

دل ودستی نبسته‌ای به‌چه غم در شکسته‌ای

تو به راهت نشسته‌ای‌گره این است برگشا

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها