0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰۴
جمعه 28 اسفند 1394  4:11 PM

ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را

گیسوی تو دامی‌ست که تحریر خیالش

از نال به زنجیرکشیده‌ست قلم را

با این قد و عارض به چمن‌گر بخرامی

گل‌، تاج به خاک افکند و سروعلم را

اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت

از فکر،‌کسی پی نبرد راه عدم را

عمری‌ست‌که در عالم سودای محبت

از نالهٔ من نرخ بلندست الم را

چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ

خاکم به بر خویش‌کشد نقش قدم را

از آه اثر باخته‌ام باک مدارید

تیغم عوض خون همه‌جا ریخته دم را

مینای من و الفت سودای شکستن

حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را

تا چند زنی بال هوس در طلب عیش

هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را

بک معنی فردیم‌که در وهم نگنجد

هرگه به تأمل نگری صورت هم را

خورشید ز ظلمتکدة سایه برون است

تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب

از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها