0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵
جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM

ز بزم وصل‌، خواهشهای بیجا می‌برد ما را

چوگوهر موج ما بیرون دریا می‌برد ما را

ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان

نگه تا می‌رود ازخود به یغما می‌برد ما را

چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانی

به‌هر راهی‌که‌خواهد بی‌خودیها می‌برد ما را

جنون می‌ریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالم

به هرجا مشت خاری شد تقاضا می‌برد ما را

چوکار نارسای عاجزان با اینهمه پستی

به جز دست دعا دیگرکه بالا می‌برد ما را

همان چون سایه ما و سجدهٔ شکرجبین سایی

که تا آن آستان بی‌زحمت پا می‌برد ما را

ز وحشت شعلهٔ ما مژدهٔ خاکستری دارد

پرافشانی به طوف بال عنقا می‌برد ما را

ندارد نشئهٔ آزادی ما ساغر دیگر

غبار دامن‌افشاندن به صحرا می‌برد ما را

مدارایی به یاران می‌کند تمکین ما، ورنه

شکست‌رنگ از این محفل چومینا می‌برد ما را

نه‌گلشن را زما رنگی نه صحرا را زماگردی

به هرجا می‌برد شوق تو بی‌ما می‌برد ما را

گداز درد توفان‌کرد، دست از ما بشو بیدل

نبرد این سیل اگر امروز، فردا می‌برد ما را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها