0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲
جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM

فشاند محمل نازت‌گل چه رنگ به صحرا

که‌گرد می‌کند آیینهٔ فرنگ به صحرا

به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف

چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به‌صحرا

کجاست شور جنونی‌که من ز وجد رهایی

چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا

ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان

رسانده‌ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا

ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی

همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا

فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون

یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا

کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد

نشسته‌ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا

توفکرحاصل خودکن‌که خلق سوخته خرمن

فتاده است پراکنده چون‌کلنگ به صحرا

درین جنونکده منع فضولی‌ات نتوان‌کرد

هوس به‌طبع تو خودروست همچو بنگ به‌صحرا

مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی

خرام سیل‌کند ناکجا درنگ به صحرا

زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد

گذشته‌ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا

به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل

نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها