0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۹
جمعه 28 اسفند 1394  4:10 PM

لب جویی‌که از عکس توپردازی‌ست آبش را

نفس در حیرت آیینه می‌بالد حبابش را

به‌صحرایی‌که‌من دریاد چشمت خانه بردوشم

به ابرو ناز شوخی می‌رسد موج سرابش را

هماغوش جنون رنگ غفلت دیده‌ای دارم

که برهم بستن مژگان چومخمل نیست خوابش را

زشبنم هم به باغ حسن چشم شوخ می‌خندد

عرق‌گر شرم دارد به‌که نفروشدگلابش را

نگاهم بی‌تو چون آیینه شد پامال حیرانی

براین سرچشمه‌رحمی‌کن که‌موجی نیست‌آبش‌را

ز هستی نبض دل چون‌موج رقص بسملی دارد

مباد آن جلوه در آیینه‌گیرد اضطرابش را

ندارد ناز لیلی شیوهٔ بی‌پرده گردیدن

مگرمجنون ز جیب خود درد طرف‌نقابش را

به هربزمی‌که لعل نوخط او حیرت انگیزد

رگ یاقوت می‌گیرد عنان دودکبابش را

به تسلیم ازکمال نسخهٔ هستی مشو غافل

سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را

بلندی آنقدر بالیده است از خیمهٔ لیلی

که نتواندکشیدن نالهٔ مجنون طنابش را

در آن وادی‌که از خود رفتنم پر می‌زند بیدل

شرر عرض خرام سنگ می‌داند شتابش را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها