0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۷۴
جمعه 30 بهمن 1394  10:19 AM

دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالایی

که دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی

بدان کان پای من باشد به دام زلف او، گر تو

ز دستی بشنوی روزی که: زنجیریست بر پایی

به اشک چشم بر گریند مردم در بلا، لیکن

نه هراشکی چو جیحونی، نه هر چشمی چو دریایی

نخواهم یافتن یکشب مجال خلوتی با او

که هرگز کوی دلبندان نشد خالی ز سودایی

هلاک من نخواهد بود جز در عشق و می‌دانم

کزین معنی خبر کرده مرا یک روز دانایی

ز هر سویم غمی سر کرد و تشویشی و اندوهی

کجایی آخر ای شادی؟ تو هم بر کن سر از جایی

ز من هر لحظه میپرسی که کارت: چیست؟ این معنی

کسی را پرس کو دارد به کار خویش پروایی

مرا از عشوه هر روزی به فردا می‌دهی وعده

مگر کامروز مردم را نخواهد بود فردایی؟

ز آه اوحدی او را چو آگاهی دهم گوید:

چه گویی پیش من چندین حدیث باد پیمایی؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها