0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۹۸
جمعه 30 بهمن 1394  10:10 AM

دل من دردمند تست درمانش نمی‌سازی

دلت بر وی نمی‌سوزد به فرمانش نمی‌سازی

تنم را خون دل خوردی و ترکش می‌کنی اکنون

عجب دارم ز کیش تو که: قربانش نمی‌سازی؟

ز کار من همی پرسی که چونست آن؟ نمی‌دانم

به دشواری کشید این کار و آسانش نمی‌سازی

لبت یک روز بوسی، گفت،خواهم داد، سالی شد

عجب گر باز از آن کشتن پشیمانش نمی‌سازی!

ترا تا تیر مژگان در کمان ابروان آمد

ندیدم سینه‌ای کآماج پیکانش نمی‌سازی

دلم را بارها گفتی که: سامانی دهی، اکنون

چو شد سرگشته می‌بینم که سامانش نمی‌سازی

نمودی: کاوحدی را جمع خواهم داشتن، اکنون

نباشی جمع، تا روزی پریشانش نمی‌سازی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها