0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۲
جمعه 30 بهمن 1394  10:05 AM

ای که تیر بی‌وفایی در کمان پیوسته‌ای

بار دیگر چیست کندر دیگران پیوسته‌ای؟

گر به شمشیر فراقم پی کنی صد پی روان

در تو پیوندم، که صد رگ با روان پیوسته‌ای

ای بهایی گوهر، اندر سلک پیمان و وفا

با چنان خرمهرها بس رایگان پیوسته‌ای!

میخوری خون دل من، تا ز دل دوری کنم

از دلم چون دور گردی؟ چون به جان پیوسته‌ای

وقت خاموشی چو فکر اندر دلم پیچیده‌ای

روز گویایی چو ذکرم در زبان پیوسته‌ای

گر چه هر دم بشکنی عهدی و برداری دلی

همچنین می‌کن، که با ما هم چنان پیوسته‌ای

گوش دار، ای بت که از زلف گریبانگیر خود

فتنها در دامن آخر زمان پیوسته‌ای

گر بجوشد خونم اندر پوست چندان طرفه نیست

که آتش مهرم به مغز استخوان پیوسته‌ای

دشمن من خاک بر سر کرد، تا در کوی خویش

اوحدی را سر به خاک آستان پیوسته‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها