0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۶۶
جمعه 30 بهمن 1394  10:05 AM

ما را چو توانی که ز خود دور فرستی

این نیز توانی که بما نور فرستی

در وعدهٔ فردای تو این صبر که کردیم

ما را تو مبادا که بر حور فرستی

بی‌منت موسی سخنی چند ز دیدار

بنویس در آن لوح که از طور فرستی

هر نامه که از پیش تو آمد همه شد فاش

زیرا که تو با آن دف و طنبور فرستی

چون من نه به خود باشم و خاطر نه به سامان

رسوا شود آن نیز که مستور فرستی

سر جمله به تفصیل ندانی که بگویم

پیش من ار اوراد چو دستور فرستی

غیر از سخن وصل تو باید که نگوید

قاصد که به پیش من مهجور فرستی

با روی تو کو فرصت گفتار؟ مگر خود

پیغام و نشان خود از آن سور فرستی

زین گلخن و ویرانه برنجیم، نسیمی

وقتست کزان گلشن معمور فرستی

رنجور تو شد اوحدی، ای ماه چه باشد؟

گر شربت آن وصل به رنجور فرستی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها