0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۸
جمعه 30 بهمن 1394  10:04 AM

ثوابست پرسیدن خسته‌ای

که دور افتد از وصل پیوسته‌ای

سواران چابک سرد، گردمی

بسازند با پای آهسته‌ای

نمی‌دانم از زورمندان درست

جلادت نمودن بر اشکسته‌ای

به پایش فرو رفته خار جفا

ز دستش درافتاده گل دسته‌ای

چه داند که بر من چها می‌رود؟

ز دام محبت برون جسته‌ای

کجا غصهٔ دل تواند نهفت؟

چو من رخ به خون جگر شسته‌ای

بگو، ای صبا، قصهٔ اوحدی

چو پرسندت از حال پابسته‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها