0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۳
جمعه 30 بهمن 1394  9:55 AM

گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تو

نتوانم که زمانی نکنم یاد از تو

گفته بودی که: به فریاد تو روزی برسم

کی به فریاد رسی؟ ای همه فریاد از تو

دانم این قصه به خسرو برسد هم روزی

که: تو شیرینی و شهری شده فرهاد از تو

اگر امشب سر آن زلف به من دادی، نیک

ورنه فردا من و پای علم و داد از تو

گر تو، ای طرفهٔ شیراز، چنین خواهی کرد

برسد فتنه به تبریز و به بغداد از تو

دوش گفتی: به دلت در زنم آتش روزی

چه دل؟ ای خرمن دلها شده بر باد از تو

دل ما را غم هجر تو ز بنیاد بکند

خود ندیدیم چنین کار به بنیاد از تو

اوحدی را مکن از بند خود آزاد، که او

بنده‌ای نیست که داند شدن آزاد از تو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها