0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۸
جمعه 30 بهمن 1394  9:55 AM

بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او

وآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او

انگشت می‌گزد به تحیر کمان چرخ

ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او

گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیست

بشنو، که این دروغ نگفتم به جان او

گو: بوسه‌ای به جان بفروش، ار زیان کند

دل نیز می‌دهم، که نخواهم زیان او

با دشمنان دوست کنم دوستی مدام

زیرا که غیرت آیدم از دوستان او

از وی بپرس حال من، ای باد صبح دم

باشد که نام من برود بر زبان او

آن کو به حسن فتنهٔ آخر زمان بود

ناچار فتنها بود اندر زمان او

آن موی او به پای رسد، گر فرو کشی

لیکن به لاغری نرسد در میان او

گویی طبیب خفتهٔ ما را خبر نبود:

کامشب نخفت تا به سحر ناتوان او

روزی که جان اوحدی از تن جدا شود

از دوستی جدا نشود استخوان او

از ذوقهای شعر روانش بسی که خلق

گویند: کافرین خدا بر روان او

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها