0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۴۵
جمعه 30 بهمن 1394  9:50 AM

جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من،

عاشقم، وز من بپوشانید رخ چندان که من،

در غمش دیوانه گشتم، بی رخش مجنون شدم

سر به صحراها نهادم، فاش گردید آن که من،

خوف بدنامی ندارم، بیم رسواییم نیست

ور بمانم مدتی دیگر چنان می‌دان که من،

دل به درد او سپارم، تن به مهر او دهم

وآن بلا را کس نداند بعد از آن درمان که من،

هر چه گویم راست گویم، وین بتر کز هر طرف

من دوای درد دل پرسان و دل ترسان که من،

هم به ترک سر بگویم، هم دل از جان بر کنم

وآن زمان درد دلم را چاره‌ای نتوان که من،

دل ز غم خون کرده باشم، خون ز مژگان ریخته

ور چنین باشد حدیثم کی شود پنهان که من،

دیده‌ای پر اشک دارم، چهره‌ای پر خون دل

واندر این محنت نخواهم شست دست از جان که من،

اوحدی را می‌شناسم، طالع خود دیده‌ام

ور تو حالم را بدانی، رحمت آری زآن که من،

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها