0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۹۵
جمعه 30 بهمن 1394  9:46 AM

تخت شاهی دارد آن ترک ختن

کی کند رغبت به درویشی چو من؟

جان من چون پر شد از سودای او

بعد ازین جانم نگنجد در بدن

پای او بودی جهان را سجده‌گاه

گر چنین سروی برستی از چمن

بی‌رخش روزی نمی‌بیند دلم

بی‌لبش کامی نمی‌یابد دهن

گر نبودی چهرهٔ او در نقاب

عذر من روشن شدی بر مرد و زن

جمله او باشم، چو بنشینم به فکر

نام او گویم، چو آیم در سخن

بی‌خیال او نبودم در قبا

بی‌وفای او نباشم در کفن

او به رعنایی چنان بر کرده سر

من به تنهایی چنین در داده تن

در غم او،اوحدی، فریاد کن

اوحدی را عشق او بنیاد کن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها