0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶۴
جمعه 30 بهمن 1394  9:37 AM

تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟

سپر جور تو با خویش ندارم، چه کنم؟

خلق گویند که: ترکش کن و عهدش بشکن

ای عزیزان، چو من این کیش ندارم چه کنم؟

بزنی ناوک و دل شکر نگوید چه کند؟

بزنی خنجر و سر پیش ندارم چه کنم؟

طبعم اندیشهٔ سودای تو کردست و خطاست

چارهٔ طبع بداندیش ندارم چه کنم؟

طاقت ناوک چشم تو مرا نیست ولیک

چون زدی درد جگر ریش ندارم چه کنم؟

جان فدا کردم و گفتی که: نه اندر خور ماست

در جهان چون من ازین بیش ندارم چه کنم؟

هر کرا دولت وصل تو بود محتشمست

این سعادت من درویش ندارم چه کنم؟

دی غمت گفت که: بیگانه مشو با خویشان

من بیگانه سر خویش ندارم چه کنم؟

گشت قربان غمت اوحدی و می‌گوید:

تیر تدبیر تو در کیش ندارم چه کنم؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها